یک سال بی تو

پرده‌ی یکی مانده به آخر، روزهای اول بهار، بیلبائو.

دستم روی صفحه کلید پایین نمی‌رود. دکمه‌ی ضبط صدا را می‌زنم که بعداً، لابد امروز، پیاده‌اش کنم. ده ثانیه جلو می‌رود و صدایی در نمی‌آید. شش بار دیگر تکرار می‌کنم. شش بار دیگر صدایی نیست. او رفته است و مرا صدایی نیست.

پرده‌ی نهم، روزهای آخر پاییز، خمینی‌شهر.

نشسته‌ام روی زمین، کنار سنگ سفید. خورشید آرام آرام می‌رود. باد دارد آرام آرام تند می‌شود. از بلندگوها صدای اذان می‌آید. هجوم خاطره‌ها، هجوم شرم. دستم را گذاشته‌ام روی سطح سیمانی. زور می‌زنم دستم را به سنگ برسانم. نمی‌شود. این درد گفتنی نیست.

پرده‌ی اول، بهار، سانتوچو.

صبح زودتر از همیشه از جا می‌پرم. لابه‌لای انبوه نسکافه، چند قطره آب می‌ریزم. کافی نیست. تا اولین کافه می‌روم. به دختر کافه‌چی می‌گویم لیوان قهوه‌ی معمول را با دو برابر قهوه‌ی معمول بزند و هر هنری برای قوی‌تر کردنش دارد به خرج دهد که کار امروز چنین چیزی می‌طلبد. در برابر چشمان متعجب ماریا خوسه، قهوه را داغ داغ سر می‌کشم و با قلبی که می‌کوبد به خانه می‌رسم. یادداشت را کامل می‌کنم و دستی به سر و رویش می‌کشم؛ فعل‌ها را عوض می‌کنم و علامت‌های نگارشی را اصلاح می‌کنم و دو سه تا از اسم‌ها را با تلفظ اصلی تطبیق می‌دهم. کلاسم دیر می‌شود، اما این مهم‌تر است. دوباره یادداشت را می‌خوانم و جای بعضی کلمه‌ها و جمله‌ها را عوض می‌کنم. کافی است. یادداشت را به ایمیل اضافه می‌کنم و قبل از فرستادنش برای متین، یک بار دیگر هم یادداشت را می‌خوانم و دستی دیگر در یادداشت می‌برم. بدو بدو لباس می‌پوشم و به سمت مترو می‌دوم. یادم می‌آید نزدیک عید پاک است و شاید کلاس تعطیل باشد. زنگ می‌زنم و می‌شنوم تعطیل است. از سر شادی فقط فریاد نمی‌کشم. برمی‌گردم خانه، دوش می‌گیرم، و راهی کافه‌ی دوست عزیز می‌شوم. به دو سه نفر پیام می‌دهم که کجا یادداشت داده‌ام. آگوستین می‌گوید خیلی امروز خوشحالی، نه؟ هستم. بهشان می‌گویم برای نشریه‌ای یادداشت فرستاده‌ام که همکاری با تیمش آرزوی چندین و چند ساله‌ام بوده است. هوگو می‌گوید بزن قدش. می‌زنم و شکوهمندترین کیکشان، کیک شکلات و نوتلا و گردو، را سفارش می‌دهم. گوشی را دستم می‌گیرم تا اخبار مذاکرات هسته‌ای را چک کنم. شماره‌ی بابا روی گوشی می‌افتد. قلبم می‌ریزد. با گام‌هایی لرزان از کافه خارج می‌شوم. با ترس می‌پرسم «چه خبر؟». «از صدایم مشخص نیست؟». بهار منتظر بی‌مصرف افتاد.

پرده‌ی پنجم، رویای نیمه شب تابستان، فرانکفورت.

آرمان پیام داده که عمل جراحی خوب بودهاست. حدسم را زده‌ام، اما چیزی به من نمی‌گویند. خوابش را می‌بینم. فردا، کافی‌نت روبه‌روی پایانه‌ی ایستگاه اتوبوس، تماس می‌گیرم. مامان می‌گوید عمل خوب بوده است و سرطان است و غده را برداشته‌اند. می‌گویم گوشی را به دایی بدهد که می‌فهمد دوری از ایران و بی‌خبری چه دردی است. ماجرا را کامل توضیح می‌دهد. به زور چند کلمه‌ای صحبت می‌کنم. حالی پیدا می‌کنم که دو سال و نیم بعد، هنوز نمی‌دانم با خود بیمار هم صحبت کردم یا فقط توهمش را زده‌ام. تماس هنوز قطع نشده است که دنبال قیمت بلیط رفت می‌روم. برگشتی در کار نیست. چند دقیقه با حامد صحبت می‌کنم که متأسفانه درد من را می‌فهمد. قانعم می‌کند که در آن لحظه تصمیم نگیرم. خواهش می‌کنم به جای من گل بخرد و به بیمارستان ببرد. بعداً می‌گویند گل‌ها وقتی رسیده‌اند که توی اتاق نبوده‌اند و بعد از دیدن گل‌ها فکر کرده‌اند اشتباه آورده‌شده‌اند و بعد از خواندن پیغام متوجه شده‌اند. در تماس بعدی، از گل‌های من تشکر می‌کند. من؟ دارم با پاهایم روی زمین بازی می‌کنم، مثل هر آدم شرمنده‌ی دیگری که نمی‌داند چه کند.

پرده‌ی سوم، پادشاه فصل‌ها، پاییز، اصفهان.

در آغوشش گرفته‌ام و تکانش می‌دهم. توی چشم‌های قرمزشده‌اش زل می‌زنم و می‌گویم «چرا اشک آخه؟ زود برمی‌گردم. بخند، خب؟». می‌خندد. با چشمان پر از اشک، برای نوه‌اش می‌خندد. تمام اراده‌ام را به کار می‌گیرم که اشکی نریزم. تا زود؟ نه. خیلی دیرتر برمی‌گردم از وقتی که باید.

.پرده‌ی دوازدهم، برمئو

ایستاده‌ام رو به اقیانوس، کنار تابوت‌ها و سنگ‌های سفید. چند دقیقه قبل به نگهبان مجموعه گفته‌ام عزیزی از دست داده‌ام و چندهزار کیلومتر این‌طرف‌تر، آمده‌ام به دنبال آرامش در میان مردگان. در مزارآباد شهر بی‌تپش، وای جغدی هم نمی‌آید به گوش…موج‌‌ها خوابیده‌اند آرام و رام. من اما در میان خفتگان آن پیر بی‌خوابم، که در دستش کتاب کهنه‌ی هستی ورق خورده‌است…کجایی ای دیار دور ای گهواره‌ی دیرین. با آخرین اتوبوس به شهر برمی‌گردم و دوباره در دل شهر گم می‌شوم. کنار باری، چند نفر صدایم می‌کنند. آمده‌اند به استقبال یکی از دوستان. یک جمله بهشان می‌گویم. یکی‌شان، آیتور، سریع بحث را می‌برد به سمت یمن. من کنار دیوار ایستاده‌ام و به آسمان نگاه می‌کنم. آیتور مستقیم از من می‌پرسد. بالاخره وارد بحث می‌شوم. دو سه دقیقه‌ای حرف می‌زنم. نمی‌شود. آیتور شکست می‌خورد. راهی خانه می‌شوم و مرور عکس‌ها و یادها...

پرده‌ی نود و چهارم، غروب روز پاییزی، خمینی‌شهر.

دستم را به نوار سبز دور سنگ می‌کشم. «خونه‌ی مادربزرگه» را امتحان می‌کنم. این شعر خواندنی نیست. این درد گفتنی نیست.

.پرده‌ی پانزدهم، شبی زمستانی، باراکالدو

توی مترو متوجه لرزیدن تلفن نمی‌شوم. بیرون مترو، تماس ناموفق بابا را می‌بینم. پیغام گذاشته است. با اضطراب به پیغام گوش می‌دهم. صدای بابا ظاهراً لرزان است. صدای ضبط شده به اسپانیایی بوده و شک دارد که پیغام‌گیر است یا چیزی دیگر. می‌گوید تماس بگیرم. بابا معمولاً زنگ نمی‌زد. «یعنی چه اتفاقی افتاده است؟». وسط شهر همسایه، می‌مانم حالا تماس بگیرم یا بعد از برگشت. دلم طاقت می‌آورد؟ بعید می‌دانم. اگر چیزی شده باشد چه؟ می‌توانم از اینجا برگردم؟ دل به دریا می‌زنم و تماس می‌گیرم. سلام و احوال‌پرسی را با استرس و سردی رد می‌کنم و می‌پرسم چه خبر. می‌گوید سلامتی. صدایش خشک است، اما همین «سلامتی» هم خوب است. ادامه می‌دهد که پزشک نتیجه‌ی آزمایش‌ها را دیده و پسندیده است. می‌گوید حتی گفته‌اند ادامه‌ی شیمی درمانی احتمالاً لازم نیست. باران نم نم شروع شده است. ولو می‌شوم روی نیمکت و آهی از سر شادی و آسودگی سر می‌دهم. باران دارد تند می‌شود. دیگر خیلی پیگیر حرف‌های بابا نیستم. آینده‌ی زیبایی را تصور می‌کنم که برمی‌گردم و بابت نبودنم عذرخواهی می‌کنم. بچه‌ای با پدرش رد می‌شود و از پدر می‌پرسد چرا حال من این است. مهم نیست. بگذار همه‌ی بچه‌ها و بزرگ‌های عالم از رفتارم حیرت کنند. وقت برگشتن می‌رسد و ما به خانه بازمی‌گردیم.

پرده‌ی چهارم، شب زمستانی، اهواز.

از خیابان شش به کمپانی می‌رسیم. به آرمان و محمدامین می‌گویم به سمت چپ بروند تا برسم. خودم به سمت راست می‌پیچم. به ساختمان چندطبقه‌ی بدقواره و مضحکی می‌رسم که جای خونه‌ی مادربزرگه را گرفته است و آن باغچه و حیاط و آن همه خاطره را زیر انبوه سنگ و بتن دفن کرده است. میان این همه اسم، لابه‌لای هرمز و داریوش و ندا و پارس و گیتی و شرق، اسم این یکی را گذاشته‌اند «پدر». نمی‌دانم بیشتر اسیر غمیادم یا عصبانی از این هجوم دسته‌جمعی بدقواره‌سازها به آن همه خانه و خاطره.

.پرده‌ی یازدهم، بیلبائو

چند دقیقه‌ای می‌گذرد. اشکم خشک می‌شود. از کف کوچه بلند می‌شوم. اولین پولی که در جیبم پیدا می‌کنم را روی پیشخوان کافه می‌گذارم و بیرون می‌زنم. کجا؟ هر جا که اینجا نیست. ساعتی در خیابان‌ها می‌روم. ساعتی روی نیمکتی کنار رود می‌مانم. آخر تحملم طاق می‌شود و به گروهی از دوستان نازنین خبر می‌دهم. پیام‌های ناخوانده به چشمم می‌خورند. «پ» چند خط نوشته و از جواب ندادن من گلایه کرده است. بقیه، همه، مطمئن‌اند خروجی لوزان چیزی جز توافق نخواهد بود. همه از توافق و بازگشت به دنیا خوشحال‌اند. من و ما تازه وارد دنیای بی‌شوکت شده‌ایم.

.پرده‌ی آخر، جایی در آراگون

امروز، یک سال گذشته است. می‌گویند عادت می‌کنید. نکرده‌ام. فکر می‌کردم سفر به ایران و سر خاک رفتن و خانه را دیدن درد را کم می‌کند. اشتباه می‌کردم. من، همچنان و لابد تا سالیان سال، سپاس‌گزار و مدیون آدم‌هایی‌ام که با نوشته‌ها و گفته‌ها و کرده‌هایشان در آن اولین روزهای سخت به نجاتم آمدند، حتی اگر خودشان ندانند و یادشان نباشد: تارا، حامد، غزاله، عماد، آذین، ناصر، آیتور، آگوستین، و دیگران. احتمالاً اما بدی‌ها بیشتر و زنده‌تر در یادم می‌مانند؛ نام و یاد و نقششان محفوظ. خودش اگر بود، لابد توصیه‌اش به بخشش بود.

پرده‌ی صفرم، اهواز

چهل و دو ساله، شاداب و خندان توی اتاق پذیرایی خانه نشسته است و اولین نوه‌ی دختری‌اش را لابه‌لای پتوی صورتی پیچیده است و با او بازی می‌کند. کسی عکس می‌گیرد. نوه، تا ابدیت ممنون مخترع دوربین و عکاس خواهد بود. نوه، تا وقتی جان دارد عکس‌های دوران نوزادی‌اش را می‌بیند و مامان‌بزرگ را نه با عکس‌های غمگین آخر که به لطف دوربین با عکس‌های شاد و خندان روزهای اول به یاد می‌آورد. نوه، تا آخر عمرش به نوه‌ی «شوکت بَیا» بودن افتخار خواهد کرد.

_20160330_161527

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s