به یاد آر: یک سال گذشت.

پرده‌ی یکی مانده به آخر

نشسته‌ام جایی بسیار دورتر از آن که باید. به پایان و آغاز و ادامه‌ی همین یادداشت فکر می‌کنم. یک هفته‌ای هست که پایان و آغاز و ادامه‌اش مهم‌ترین دغدغه‌ی ذهنی من است. یک هفته‌ای است که گاه و بیگاه، غمی، بغضی، قطره‌ی اشکی، همین گوشه و کنارها می‌آید و می‌رود. شال و کلاه می‌کنم و از خانه بیرون می‌زنم. اصلاً نمی‌دانم از کجا شروع کنم. اصلاً نمی‌دانم در کجا به پایانش برسانم. گذاشتند آغاز و پایان را یاد بگیریم؟

پرده‌ی پنجم، یک ماه لعنتی یک سال لعنتی، بلوستیکایه

از کافه‌ی آگوستین خارج شده‌ام. ایستاده‌ام وسط خیابان. زل زده‌ام به سمت خورشیدی که قرار بوده گل سرخش بیاید و شب را گریزان کند. رهگذرها آدمی با چشمان سرخ می‌بینند که به آسمان اخم کرده است. رهگذرهای بعدی آدمی می‌بینند که زیر لب به زبانی ناآشنا زمزمه می‌کند و سرش را پایین انداخته است و مشت گره کرده‌اش را به سمت آسمان گرفته است و آرام آرام اشک می‌ریزد. رهگذرهای این شهر اگر معنای زمزمه‌ها را نفهمند، لابد معنای مشت گره کرده‌ی دست چپ و اشک همراهش را می‌فهمند: خداحافظ، و افتخار.

پرده‌ی دوازدهم، پیش از نوروز، اصفهان

تقریباً آماده‌ایم که ساک و چمدان‌ها را برداریم و راهی تعطیلات نوروزی شویم. تلویزیون بازی‌های مقدماتی المپیک را نشان می‌دهد. تیم کم‌نظیر ایران اسیر مربی‌ای بی‌صلاحیت شده است. تماشاگران کره‌ی جنوبی آزادی را روی سرشان گذاشته‌اند. وسایل را آرام آرام به پاگرد منتقل می‌کنم و نیم نگاهی هم به بازی دارم. یکهو به سمت می‌چرخد و می‌پرسد «انترناسیونال می‌خونن کره‌ای‌ها؟!». انترناسیونال را بلد نیستم و نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم همان سمفونی نهم بتهوون است. به صدای تماشاگرها گوش می‌دهم و چیزی نمی‌فهمم. می‌گویم «فکر نکنم ها». هنوز با تعجب به تلویزیون زل زده است. «فکر کنم خودش بود». راهی تعطیلات می‌شویم. ده سال گذشته است. می‌توانستم بگویم «فکر کنم آره». نگفتم.

پرده‌ی نهم، روزهای آخر پاییز، بندرعباس

ظهر جمعه است. سنگ سیاه را شسته‌ام و نشسته‌ام کنار سنگ و زل زده‌ام به طراحی چهره‌اش روی سنگ. بقیه رفته‌اند تا من تنها باشم. مانده‌ام چه کنم. چند ماهی وقت داشته‌ام به این «دیدار» فکر کنم. یاد کره‌ای‌ها می‌افتم. سرود انترناسیونال را پیدا می‌کنم و پخش می‌کنم و همخوانی می‌کنم. جمعه است و آرامستان تقریباً خالی است. آرام آرام بلندتر می‌خوانم. به نجات انسان‌ها که می‌رسم دیگر دارم داد می‌زنم. غم و خشم مخلوط است. نمی‌دانم غم از دست دادن بیشتر است یا خشم بابت روزها و بلکه سال‌های از دست رفته‌ی من و تو.

پرده‌ی اول، یک روز لعنتی، گوروتسه کاله‌آ

نشریه‌ای که همکاری با تیمش آرزوی چندین و چند ساله‌ام بوده است و حدود دو ماه پیش‌تر اولین یادداشتم را چاپ کرده‌اند پیغام داده‌اند که درباره‌ی انتخابات یکشنبه برایشان بنویسم. کاری ساده‌تر از این هم هست برای فرار از غم مداوم دو ماه گذشته؟ دوش می‌گیرم و راهی کافه‌ی دوست عزیز می‌شوم که یادداشت را شروع و تمام کنم. به میدان اونامونو که می‌رسم تصمیم می‌گیرم به دلهره‌ی چندساعته غلبه کنم و به «سلام شاد باشی، هر وقت تونستی تماس بگیر» عمل کنم. تماس می‌گیرم. «از بندرعباس داریم برمی‌گردیم اصفهان.». «چرا؟!». «عمو محمود یه کم حالش خوب نبود». «خب الان خوبه؟». سکوت. این سکوت هراسناک. «الو؟». «الان دیگه خیلی خوبه». سکوت. سکوتی دردناک.

پرده‌ی ششم، تابستان آخر، اصفهان

آمده توی اتاق و از برنامه‌ام می‌پرسد. درباره‌ی دهاقان حرف می‌زنیم. از گذشته‌اش حرف می‌زنیم. می‌پرسد «برای تو که مشکلی پیش نیومد؟» تصمیم می‌گیرم بگویم با ادامه‌ی تحصیلم در ایران مخالفت کرده‌اند و بازجویی شده‌ام. هنوز به بقیه‌ی فامیل نگفته‌ام. با خنده تعریف می‌کنم و نگاهش می‌کنم. آه را نمی‌کشد و در جا تمامش می‌کند. با چشمانی به عمق دریا نگاهم می‌کند. چند ثانیه سکوت. می‌پرسد «انتظارش رو داشتی، نه؟». جواب مثبت می‌دهم. می‌گویم مهم نیست. به سمت چپ و بالا نگاه می‌کند. نگاهش از دیوار عبور می‌کند و می‌رود تا دور. حرف می‌زنیم. من به خاطر همکاری با کسانی محروم شده‌ام که او را محروم کرده بودند. حرف می‌زنیم. بعد از سال‌ها چیزی در کارنامه‌ام هست که شبیه اویم می‌کند. می‌گویم «همیشه می‌گفتند شبیه تو می‌شوم و شدم. راضیم». با چشمانی به وسعت دریا نگاهم می‌کند و لبخند می‌زند و حرف می‌زنیم.

پرده‌ی هفتاد و دوم، بهار، والنسیا

صنعت نفت به لیگ برتر صعود کرده است. چند دقیقه‌ی آخر را با طرفدارهای دیگر صنعت حرص خورده‌ایم. داور سوت پایان را می‌زند. بازیکن‌ها و مربی‌ها و طرفدارها خوشحال‌اند. به مبل تکیه می‌دهم و از پنجره به بیرون زل می‌زنم. به چپ، بالا. نگاهم از ساختمان‌ها عبور می‌کند و می‌رود تا دور. تا اولین خاطره‌ها از عمو. تا اولین خاطره از صنعت نفت. چند هزار کیلومتر آن طرف‌تر باید باشم، با لباس زرد، کنار سنگ سیاه.

پرده‌ی آخر، بارسلونا

امروز، یک سال گذشته است. می‌گویند عادت می‌کنید. نکرده‌ام. فکر می‌کردم سفر به ایران و سر خاک رفتن و خانه را دیدن درد را کم می‌کند. اشتباه می‌کردم. یک هفته‌ای هست که پایان و آغاز و ادامه‌ی این یادداشت مهم‌ترین دغدغه‌ی ذهنی من است. به این فکر کرده‌ام که به چه ترتیبی «قبلاً اینقدر فعال بوده که کلی کارو همزمان می‌چرخونده، الان نبینش که راه میره آب تو دلش تکون نمی‌خوره» و «یه عده اومده بودن تو مراسم پرسیدیم کیان، گفتن بچه‌های فلان محله‌ایم که دستمون رو گرفت و گذاشتمون سر کار و از بدبختی درمون اورد» و «عاشق محله‌ی شهناز بود» توی متن بیاورم. از من برنمی‌آید.

پرده‌ی صفرم، جهان

بعد از گرفتن خبر نوشته بودم «یکی از الگوهایم را از دست دادم. بسیار داستان‌ها بودند که برایت بگویم عموی نازنینم، بسیار. حالا، تو قصه‌ای برای گفتن شده‌ای. امیدوارم، ای کاش، لیاقتش را داشته باشم که قصه‌ات را بگویم». یکی، آلوارو، برایم نوشته بود « امیدوارم من روزی شایسته‌ی چنین بدرودی باشم». چند ماه پیش که کسی برای اولین بار «عمو» صدایم کرد تکلیفم مشخص بود: ادامه‌ی مسیر عمومحمود، که امید باشد و تلاش و عبور از شکست و امید و تلاش بیشتر و رفتن و رفتن و رسیدن یا نرسیدن، و خواندن پیاپی نامش در دل کهسار، در شب‌هایی که در راه می‌مانم.

FB_IMG_1463996275630

روزی، بعد از امیدها و تلاش‌ها و شکست‌ها و رفتن‌ها و رسیدن‌ها یا نرسیدن‌ها، برای برادرزاده‌ام یا کسان دیگری که عمو صدایم می‌کنند، قصه‌ی عمومحمود را خواهم گفت. کاش روزی که وقت خداحافظی من می‌رسد، بعد از امیدها و تلاش‌ها و شکست‌ها و رفتن‌ها و رسیدن‌ها یا نرسیدن‌ها، کسی، جایی، از قصه‌ی عموسهیل بگوید. قصه را کاش با این شروع کند: «به یاد آر، عموهایت را می‌گویم».

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s